اسیر

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریسته ام

 

پ.ن : خدا ... خدا ... خدای خوبم ... گریهگریهگریه

/ 3 نظر / 9 بازدید
حسین

دوست عزیز سلام یکی از شعرهامو که حال و هوای پست شما داره رو به شما تقدیم میکنم ! صد سینه سخن بر لب و همراز کسی نیست گشتم همه عالم پی غمخوار ولی باز کسی نیست رندان همه در عرصه شطرنج پی وصل نگارند شاهان و وزیران ببازند که سرباز کسی نیست کردیم گناهان فراوان و به کف نیست ثوابی عمری به تباهی گذراندیم و سرافراز کسی نیست شیدایی و شوریدگی ام گرچه حدیث رخ یار است تلخی کلامم همه شهد است که چون دلبر بی ناز کسی نیست علم و عمل و مستی و هشیاری و دیریست در بیخبری هم خبری نیست چو شهباز کسی نیست پایان سخن ماند فقط جرعه آهی از روز ازل رفت ز یادم که سرآغاز کسی نیست به امید فردایی بهتر و روشنتر [گل]

رضا

مطلبت خیلی قشنگ بود اگه کسی رو دوست داری ازش فاصله نگیر چون فاصله فقط زندگی تو میریزه بهم همین بخدا خیلی تجربش کردم آدم فقط عاشق یه نفر میشه

مهدی

خیلی قشنگه از قطعه های ادبی سنگین وزیبا خوشم میاد موفق باشین و سرفراز