درددلی با خدا

خدا جونم بازم دلم گرفته

خیلی روزاست که دیگه آسمون دلم آفتابی نیست

همش یک دنیا ابر سیاه و تاریک آسمون روزا و شبام رو پر کرده

میدونی خدا جون شدم مثل بچه ای که مامانش دستش رو ول کرده

همش گریه میکنه

داد میزنه

مامانشو میخواد

اما خبری نیست که نیست

آره من گم شدم توی دنیای تو

خدایا من که از تو شاکی نیستم

اما ...

میسوزم

وقتی خدا جون باهات حرف میزنم اشکام به پهنای صورتم باریدن

 میگیرن ... نمی تونم

خدا جونم بازم دلم خیلی برات تنگ شده

من دستاتو میخوام

ببین که اینجا روی زمین تو من تنهام

تنهای تنها

هیچبی آرومم نمیکنه...

خدای خوبم ...

دیگه منو دوست نداری؟؟؟گریهگریه

/ 4 نظر / 8 بازدید
نگار

سلام دوست خوبم تمام جمله هات و تمام حرفات حرفای دل من بود همون چیزایی که منم چند وقته دارم به خدا می گم روزی 100 بار تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

Hamid

تحت تاثیر قرار گرفتم, مطلب خیلی قشنگ و جذابی بود ادامه بده[گل]