دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
بود ونبود

اگه اومدی و دیدی کسی نیست

اگه اومدی و دیدی دیر رسیدی

اگه اومدی و احساست بهت گفت که رفته

بدون و مطمئن باش

هنوز جای قدمهاش روی خاک

عطر نفسهاش تو فضا جاری

و هنوز همین جاست

اما تو دیگه نمی بینیش

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت٩:۳٧ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()