دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
یکسال گذشت

یکسال گذشت ... از روز نخستی که دوباره ، خستگی های ذهن پریشانم را در سطر سطر کلمات این بلاگ به تصویر کشیدم ... و شد اینجا همان کلبه ی دلتنگ ترین شیدا ...کلبه ای که  سخت در آغوش میکشم لحظه لحظه هایش را... همراهانش را ... که برایم هرکدام امیدی بوده اند برای دست های کوچک و تنهایم ...برای قلب رنجور و شیدایم ...برای خستگی ها و بیقراری هایم ... وخدا را سپاس میگویم که به حرمت وجود نازتان قلبم را شکیبا و صبور ساخت تا که بمانم و بتوانم طعم تلخ زندگی را، با شنیدن نفس های گرمتان، ذره ذره تحمل کنم ...

به احترام حضور تک تک دوستان عزیزم در این خانه دلتنگ و تاریک بوسه ای میزنم بر، سر انگشت احساستان ، که منت نهادید و لحظه هایم سردم را با حضور گرمتان همراهی نمودید  ... ارج مینهم این همه محبت و لطفت و مهربانی و سخاوت و حضور را ... 

تقدیم به شما با احترام (ببخشید که بضاعتم بیش از این نبود )

پ.ن١: اگر در این مدتی که گذشت دلی را آزرده کردم پوزش میطلبم ...

پ.ن ٢: برایتان آرزوی بهترین ها را دارم ... شاد باشید ...

پ.ن ٣: ... این دیگه یه التماسه که میخوام پیشم بمونین ...

+نوشته شده در یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت٩:٠٠ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()