دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
آسمان را بی ستاره میخواهم

فرقی نمیکند که دیگر دنیا  قد یک آسمان باشد

یا قد یک پیاله

خسته و شکسته و بال بسته ...

بیشتر از آنکه بگویم

بیشتر از آنچه بدانی

وقتی که نوشته ها  همیشه بی مخاطبند و دل بازیچه احساس بی احساسی ...

دیگر چه فرقی میکند که دنیا آسمان بی کران باشد

یا به کوچکی یک قطره باران...

چه فرقی دارد وقتی که کلام تو شکستن تکه های یک قلب تهی باشد ...

که بشکنی ... شکستنی ، شنیدنی و دیدنی ...

که نه گزندی به تو میرسد و نه اندوهی ...

خسته از تکرار هر روز ... تکرار هر روز  ... تکرار هر روزم ...

نه مهجور نه پیرزوم ... نه بی تاب و نه در تابم ... نه رنگین و نه بی رنگم ...

نه خاموش و نه بی هوشم ... نه در حسرت نه بی حسرت  ...

نه اینجا و نه آنجایم ...

آسمان را بی ستاره میخواهم که او هم دیگر برایش مهم نیست که

نتابند ستارگانش به تاریکی لحظه هایم ...

فرقی نمی کند که تنهایم ... که تنهائی ... که دنیا هم نیم وجب

پیالست ...

که آویز کرده ایم خودمان را ز جداره اش و میخواهیم بدانیم چیست درون

این میان تهی ...

افسوس که دیر میفهمیم ...خیلی دیر ...  دیر دیر ...

یک روز آمدن و روز دیگر رفتن ... هرروز التهاب و بی تو ماندن ...

 چه فرقی میکند وقتی تو بر هستی من دایره ای کشیده ای قرمز ....

آری من مرده ام ... همان لحظه ... همین حالا ... میان دو دست

تو ...زیر سردی نگاه چشمانت ... درون همان یک قطره باران ... دلت

آرام و قلبت همیشه پر تپش...

طوریم نیست خرد و خمیرم فقط همین 

کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین

از هر چه هست و نیست گذشتم ولی هنوز

در مرز چشم های تو گیرم فقط همین

با دیدنت زبان دلم بند آمده است

شاعر شدم که لال نمیرم فقط همین

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت۸:٠٧ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()