دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
برای تو

دست های مهربانت را به من بسپار 

تا ببینی چگونه بر وجودت پیچک های احساس شکوفا میشود

و ترنم باران بهاری در لحظه هایت جاری میشوند ...

اینجا نفس بکش که بهار در دامن تو سبز میشود 

 و تابستان در چشم های تو نقش میبندد

 پاییز در انتظار مهربانی دست های تو

 و زمستان چشم به راه پاکی نفس های توست ...

+نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ساعت٩:٠٩ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()