دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
پاییز

و آمده پادشاه فصل ها پاییز

و من دلگیرم ... نه از تو... که از پاییز...

از پاییز که نگذاره با وجود تمام زیبائیش ...

دست های مهربان تو به شاخه ی خشکیده ی وجودم پیوند بخورد...

که نگذاره سنگی بیندازی درون مرداب تنهائیم ...

و من اقتدا کنم به دوچشمانت...

و قربانی کنم نگاهم را به پای قدم های تو ...

کاش ترا عیدی میگرفتم از پاییز ...

لای یک نیلوفر آبی ...

پ.ن 1: چقدر دلتنگ و بی قرارم امشب ... پاییز را در آغوش میکشم

که فصل شروع با تو بودنست ...

پ.ن 2: روزی بطلب تا، یک شب به تمنا، نزد تو بیاییم، یا ضامن آهو!

در صحن و سرایت، ایوان طلایت  ،  بالی بگشاییم، یا ضامن آهو!

چشم از تو نگیریم، جز تو نپذیریم  ،  اصرار گداییم، یا ضامن آهو!

+نوشته شده در پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ساعت٢:۱٩ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()