دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
خوبم ... فقط

شعله که میگیرد قلم ، از داغی اشکی که از گوشه ی چشمم بر

صفحه  ی بی جان کاغذ می افتد، مینویسد غم به دل نشسته را

منحنی سرخ لب هایم به نام تو دیگر به خنده آشنا نمی شود ...

خوبم... فقط ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ساعت٤:٢٢ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()