دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
یاد چشمان تو

بازوانت را به مستی حلقه کن بر گردنم

تا ببینی نازینینم ،  اشک چشمان ترم

چشم میبندم ، جز تو در ذهنم نمی آید کسی

این دل بیمار من  ، تنها ترا خواهد بسی

تو برایم  ، اسوه ای از عشق بودی نازنین

بال و پر دادی به جسم و جان من ، در این زمین

وه چه میسوزد ، تمام جان ، از این عشق زیاد

خواب ناید به چشمم بی قرارم بی قرارم پر ز داد

در تب و تابم ،  به یاد آن سیه چشمان تو

در عطش، در التماسم ، جرعه ای بوسیدن لبان تو

روزها ، چون بی قرارم،  مثل مرغی در قفس

شب،  بجز آغوش تو ، این تن نخواهد هیچ کس

گُر گرفته،  جان و تن ، در آتش دوری ز تو

سوخته ، بال و پرم ، در غیبت دستان تو

گر ببیند چشم من ، هر شب هزاران حور بهشت

تا نسازد دل من،  با او شود،  هم سرنوشت

عشقبازی ، با تو بخواهم ، نه با کس دیگر دگر

جز تو دیگر، هیچ ،  شیدا نباشد لایق عشقم دگر

شیدا .م - ٢٨ مرداد ١٣٨٨- تقدیم به دوستی همیشه عاشق

 

 

پ.ن ١:  به یادت فال حافظ گرفتم ، چه زیبا به یاد تو آمد :

ای که با زلف و رخ یار گدازی شب و روز

فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

پ.ن ٢: به یادت گریستم ... اما چه خوب شد که تو اشک هایم ندیدی ..

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت۱:٢٤ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()