دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
آرزو

دارم برایت آرزو

هر روز و هر ساعت کنم

آنچه دلت خواهد همان

خدا به روز تو کند

دلت به خنده خوش شود

لبت به شکر باز شود

من که حقیر و بی کسم

فقط خدا خدا کنم

که وسعت دل ترا

به آرزوی بی شمار

به استجابت دعا

به رنگ آسمان خود

پر از ستاره ها کند

شیدا . م - ٢٧ تیرماه ١٣٨٨

 

پ.ن: دوستون دارم ...

+نوشته شده در یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸ساعت۱٠:٤٥ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()