دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
تقدیر

از این تنهائیم تقدیر

چه میدانی

ز بغض کال احساسم

درون سینه پر درد چه میدانی؟ چه میدانی؟

مرا هر شب بیازاری

به دار زندگی بندی

چه شوقی در دلت داری ؟

ز پا افتادنم تقدیر

ببینی تو

چه سودی در دلت حاصل

تو ای تقدیر

که بازیچه مرا خواهی ؟

که پست و کوچک و تنها

درون ویرانه ات خواهی ؟!

خیلی روزهاست که نمی آیم ، نمیخوانم ، نمینویسم ، نمیتوانم ... دیر آمده ام ... خسته ی خسته ی ... شاید بریده ام ... دیگر از آن نشاط و اشتیاق نداشته ام هم خبری نیست که نیست ...نه روزها و نه شب ها دیگر آرامم نمیکنند ... ممنونم از شما دوستای خوبم که در نبود من به اینجا سر زدید ... و از دوستای مهربونم که رنجیده خاطر شدن عذر خواهی میکنم ...

+نوشته شده در دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت٦:٠۳ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()