دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
روزهای بیرنگ

امروز شنبه است

نمیدانم زرد است

قرمز

یا صورتی

فرقی نمیکند

روزهای بی تو بودن

همیشه بیرنگست ...

 

پ.ن : ممنونم از همه ی شما دوستای خوبم که دعا کردید ... ببخشید

 که نگرانتون کردم ... روزای خیلی بدی رو گذروندم ...زندگی پستی و

بلندی زیاد داره ... دردهایی که به ناگاه میان و تنها دردمونش دعاست 

 ... ازتون میخوام بازم دعا کنید ...

+نوشته شده در شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()