دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
شیدای بیقرارم...

تمام دنیایم را از من گرفتند

حتی همین دلخوشی کوچک را

نگریستن به چشمانم را در قاب پنجره !!!

 

چقدر این روزها بی اندازه بیقرارم ...

 بی صبرم ... گردابم ... مردابم ... حراجم .. رو به تاراجم .. . 

درون قلبم دردیست مرموز !!!

 روزهای زیادیست که آسمان دلم همیشه ابریست...

دیر زمانییست که فصلهای بودنم همه شده پاییز ..

شده خزان قلب شکسته ام که تکه هایش چون پازلی  هر کدام در

خنجر یک حادثه در گذر لحظه ها از من جدا شد ...

دیگر به دردهای باد کرده روحم ... به غربت چشمهایم خو کرده ام !!!

دیگر باور کرده ام ... این اندازه تنهائیم را ... این اندازه بی کسیم را ...

این اندازه از یاد رفتنم را !!!

به اندازه تمام کتابهای نانوشته دلگیرم ...

به وسعت تمام ابرهای دلتنگی ، چشم هایم بارانیست ...

چو مرغی گرفتار در قفسم که بال پریدنم را به میله های قفسم گره زده اند...

آخر اینجا فقط رنج است و درد ... اینجا دلم به اندازه ی حجم قفس تنگ است...

 دلتنگی هایم را در آغوش میگیرم و به خیال رسیدن به مرگ با ثانیه ها تکرار  میکنم ...یک قدم به خدا نزدیکتر شدم ...

سهم من ازدنیا چیزی جز دلتنگی به اندازه دریاها ،نگاهی تاریک همچون

شب های بدون مهتاب و لحظه هایی که ثانیه به ثانیه میگذرند نیست

دلم تنگه ، قد تمام دنیا ...

 داستان زندگی من قصه ای است که متن آن سراسر دلتنگیست و  پایانش   تنهامرگ

پ.ن 1 : به دلیل کسالت شدید چند روزی نبودم ...  نتونستم به

دوستای عزیزم زودترسر بزنم ... معذرت میخوام ...  خجالت

+نوشته شده در یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت۱:۱۳ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()