دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
شیدائی در مرداب تنهائی !!!

ترا با شور و شیدائی

و با شیداترین فریاد

به رسم عشق و شیدائی فرا خواندم

ولی تو فارغ از شیدائی قلب پریشانم

گل پرپیچ احساسم ، به پایت را

ز ریشه ، ریشه کن کردی !!

مرا با تمام نفرت و خشمت

به لحن تند و گیرائی

زشیدائی ، زعشقت برحذر کردی!!

و نبض قلب شیدایت

برای دیگری

چه پر احساس و با شیدائی

تو میخواندی!!

ولی هرگز ندیدی تو

دل شیدائی ام را کرده ای مرداب تنهائی !!!

- شیدا.م 30 فروردین 1388 ، 23:50

 

+نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱:٢۸ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()