دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
درد بی کسی

پروردگارم ، مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

پ.ن1: خدای خوبم دلتنگم برای دست های مهربانت ... دلتنگم برای تو

 ناراحتگریهگریه

پ.ن2: تنها چیزی که برایم مانده است ساعت های خلوت و  سکوت

 است که با صدای هق هق گریه سپری میشود ...گریه

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱:۱٠ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()