دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
یغما

اکنون که مال منی

رویایت را تنگاتنگ رویایم بخوابان

و به عشق و رنج و کار بگو

که اکنون

همه باید بخوابند

به عشق بگو دیگر هیچ کسی جز تو

نمی‌تواند در رویایم بگنجد

ما بر فراز رودخانه‌های زمان پرواز می‌کنیم

و هیچ کسی جز تو از میان تاریکی‌ها با من سفر نخواهد کرد

هیچ کسی جز تو

که همیشه سبزی، همیشه خورشیدی، همیشه ماهی

حالا که دستانت مشت خود را باز کرده‌اند

بگذار معنی لطیفشان به زمین چکد

و من، به دنبال اشکی که از تو فرو می‌چکد

سفر می‌کنم

اشکی که مرا

تمام مرا به یغما برد...

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ساعت٧:٤٤ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()