دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
تنها

هیچ فکر نمی کردم

 اینگونه مجازات شوم

قلبم شتابان میزند

شمارش معکوس انفجار در سینه ام

و من

تنهایی خود را در آغوش میکشم

تنها ماندم ...

گریه

پ.ن : از همه ی دوستای عزیز که به کلبه دلتنگ ترین شیدا سر میزنن و همیشه جز با دنیائی از تلخی و دلتنگی روبرو نمیشن معذرت خواهی میکنم ... منو ببخشید ...خجالت

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت٤:٠۸ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()