دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
باز هم دلتنگی

اینجا زندانی است بی دیوار

چرا که دلتنگم

در میان این سایه ها

ببین مرا که چه دلتنگم

نشسته است سایه های غم بر سینه ام

ز رنج و غصه بیقرار و دلتنگم

ناراحتناراحت

+نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت٢:٠٧ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()