دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
قصه ی خلقت

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
.

خداوندا
! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی
، غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی
، نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر در روز گرماخیز تابستان

تنت برسایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی
، نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
.

خداوندا تو مسئولی
.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است

 و از احساس سرشار است

دکتر علی شریعتی

 

+نوشته شده در جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت٤:٤٦ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()