دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
درددلی با خدا

خدا جونم بازم دلم گرفته

خیلی روزاست که دیگه آسمون دلم آفتابی نیست

همش یک دنیا ابر سیاه و تاریک آسمون روزا و شبام رو پر کرده

میدونی خدا جون شدم مثل بچه ای که مامانش دستش رو ول کرده

همش گریه میکنه

داد میزنه

مامانشو میخواد

اما خبری نیست که نیست

آره من گم شدم توی دنیای تو

خدایا من که از تو شاکی نیستم

اما ...

میسوزم

وقتی خدا جون باهات حرف میزنم اشکام به پهنای صورتم باریدن

 میگیرن ... نمی تونم

خدا جونم بازم دلم خیلی برات تنگ شده

من دستاتو میخوام

ببین که اینجا روی زمین تو من تنهام

تنهای تنها

هیچبی آرومم نمیکنه...

خدای خوبم ...

دیگه منو دوست نداری؟؟؟گریهگریه

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت۸:٥۳ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()