دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
پایان ...

و اینجا بهار پشت در است ...

و اردیبهشت در انتظار

درها همه بسته و

دل همچو همیشه  خسته ی خسته

سکوت است و صدای گیتار ...

و مشتی هم ورق پاره ...

خطوط مبهم قلبم ...

و پایانی  ...

که نزدیک است ...

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت۱٠:٢٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()