دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
شیدائی در مرداب تنهائی !!!

ترا با شور و شیدائی

و با شیداترین فریاد

به رسم عشق و شیدائی فرا خواندم

ولی تو فارغ از شیدائی قلب پریشانم

گل پرپیچ احساسم ، به پایت را

ز ریشه ، ریشه کن کردی !!

مرا با تمام نفرت و خشمت

به لحن تند و گیرائی

زشیدائی ، زعشقت برحذر کردی!!

و نبض قلب شیدایت

برای دیگری

چه پر احساس و با شیدائی

تو میخواندی!!

ولی هرگز ندیدی تو

دل شیدائی ام را کرده ای مرداب تنهائی !!!

- شیدا.م 30 فروردین 1388 ، 23:50

 

+نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱:٢۸ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
انگاری حرفی ندارن

روزنامه پیچیدم

توی جعبه ای گذاشتم

خوب و محکم اونو بستم

راه دیگه ای نداشتم

بردمش اداره ی پست

دادمش برات بیارن

دل  تحویل نگرفتن

پیش  بسته ها بزارن

گیر دادن دلت بزرگ

نمی شه اونو فرستاد

مونده بودم چه کنم من

دل من یاد تو افتاد

یاد اون روزی که قلبت یه دفعه مثل یه سنگ شد

خاطراتت یادم اومد

دل  من دوباره تنگ شد

حالا من این دل  تنگ  میدمش برات بیارن

این دفعه می شه فرستاد

انگاری حرفی ندارن

دل  من قد  یه دنیا تو رو دوست داره همیشه

پیش  من باشی، نباشی

عاشق هیشکی نمی شه

 

پ.ن : یه معذرت خواهی به همه دوستای مهربونم که از سایت

بلاگفا تشریف میارن بدهکارم ... بابت اینکه متاسفانه توی سیستم

من هیچ یک از سایت های بلاگفا باز نمشه ... دلیلش رو نمیدونم

به هر حال منو ببخشید... خجالت

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱٠:۳٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
تصویر

آخرین تماشایت را

پلک نخواهم زد

مبادا

تصویر تو در چشمانم آواره شود!!

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱٢:۱٦ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
درد بی کسی

پروردگارم ، مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

پ.ن1: خدای خوبم دلتنگم برای دست های مهربانت ... دلتنگم برای تو

 ناراحتگریهگریه

پ.ن2: تنها چیزی که برایم مانده است ساعت های خلوت و  سکوت

 است که با صدای هق هق گریه سپری میشود ...گریه

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱:۱٠ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
با من باش ...

هی!!!! 3 راه بیشتر نداری:

1 _ با من باشی ...

2 _ با تو باشم ...

3 _ توافق کنیم که با هم باشیم !!! 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ساعت۸:٤۱ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
سکوت

دیگر چه فایده حتی سکوتم !

نگو که نمی دانستی ،نگو که نمی دیدی

هرشبم چگونه می گذرد .

دیگر چه فایده حتی بودنم !

حالا که هر سال فقط یک فصل دارد

وآن هم من نمی فهممش !

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ساعت۸:۳٧ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
غم نگاه

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ساعت۸:۳۱ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
ماجرای عشق

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمررفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست

دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ساعت٧:٥٦ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
یغما

اکنون که مال منی

رویایت را تنگاتنگ رویایم بخوابان

و به عشق و رنج و کار بگو

که اکنون

همه باید بخوابند

به عشق بگو دیگر هیچ کسی جز تو

نمی‌تواند در رویایم بگنجد

ما بر فراز رودخانه‌های زمان پرواز می‌کنیم

و هیچ کسی جز تو از میان تاریکی‌ها با من سفر نخواهد کرد

هیچ کسی جز تو

که همیشه سبزی، همیشه خورشیدی، همیشه ماهی

حالا که دستانت مشت خود را باز کرده‌اند

بگذار معنی لطیفشان به زمین چکد

و من، به دنبال اشکی که از تو فرو می‌چکد

سفر می‌کنم

اشکی که مرا

تمام مرا به یغما برد...

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ساعت٧:٤٤ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
غصه

نمی دونم چرا دلم مدتیه غصه داره

مدتیه از تو چشام بارون سختی میباره

نمی دونم چرا شبا با غصه هم خونه میشم

وقتی ستاه درمیاد راس راسی دیوونه میشم

شاید به آخر رسیدم، رفتن علاج دردمه

واسه همین دنیا دیگه برام مثل جهنمه...

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ساعت٧:۳٦ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()