دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
عیدتان مبارک

نه خطی گوشه ی چشمم !!!

نه رنگی بر لب و گونه ...

اتاق خواب من خالی ...

ز عطر وحشی پونه !

دوباره روی تخت من ...

کتاب شعر و خودکارم!

و تعدادی ورق پاره ...

برو! از عشق بیزارم ... !

 

 پ.ن 1: به دلیل کسالت شدید نتونستم زودتر آپ کنم ...

پ. ن 2: وقتی سرم توی دستم بود به تنها چیزی که فکر میکردم اینجا بود ...

پ.ن3: توی تب و لرز تنها آرزویم همان بود که خدای خوبم تو میدانیش ..

پ. ن 4: توی دردم به تنها چیزی که خیره بودم سقف بالای سرم بود ...

پ.ن 5: به دلیل عدم بهبودی فکر میکنم این آخرین پست در سال 87 باشه ...

پ. ن 6 : پیشاپیش آمدن عید بزگ نوروز و بهار دیگری از عمرتان را تبریک میگویم ...

پ.ن 7: دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه و  می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی اونا رو واسه ات بخونه(من کلمات را فراموش کرده ام ، واسم میخونی ؟؟؟)

پ.ن 8: می گن دوست خوب مثل ستاره می مونه شایدچندروز،نبینیش ولی خیالت راحته که اون سرجاشه.( مطمئن باشم ؟؟؟)

پ.ن 9: دوست مهربانم مهمان کلبه ی دلتنگ ترین شیدا

آرزویم برای شما :

فرشته ای باشی که وقتی در فصل بهار قدم میزنی ، برگ درختان، انتظار پائیز را بکشند تا جای پاهات رو بوسه بزنند.

خواهشم ازشما :

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است .

و احساسم در باره شما :

همانطور که به زیبایی تو خیره شده ام ، با خود می اندیشم ، هرگز فرشته ای را دیده ام که در ارتفاعی چنین پایین پرواز کند.

پ.ن 10 : از اینکه نمیتونم به خاطر کسالت توی روزهای آینده بهتون سر بزنم منو ببخشید...خجالت

+نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت٧:۳٠ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
قصه ی تلخ یک درد

سلام به همه ی دوستای مهربونم که منت گذاشتند

و به کلبه ی دلتنگ ترین شیدا تشریف آوردند

واقعیت اینه که می خوام قصه ی تلخ یک درد رو براتون تعریف کنم

خوب قضیه اینطوریه که اکثر کسائی که به اینجا سر می زنن

و ظاهر اینجا ، پست ها رو میبینن وآهنگ رو میشنوند

چیزی براشون جز یک عشق و شکست در ذهنشان تداعی نمیشه

قصه ی یک عشق ، درد ندیدن ، غم هرگز نرسیدن ، درد جدائی و دوری

و حتی درد خیانت در عشق ... اینا همشون دردن مگه نه؟؟

قصه ی درد من هیچ کدوم از اینا نیست ...

دردم چیزی فراتر و بدتر از درد فقط عشقست ...

دلم پر درده اما اینجا فقط از دلتنگی هام مینویسم درسته که پر غمه

اما یقین دارم اگه بخوام از دردم براتون بنویسم

نمی تونید کوله بار سنگینش رو به دوش بکشید

خوب درد هرکسی یه حکایتی داره ... نه!!!

پس بزاریم اینجا فقط باشه جائی که از دلتنگی هام میگم ... نه ؟؟؟

اینجا باشه فقط ... کلبه ی دلتنگ ترین شیدا  

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱٠:٠۳ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
رو به تاراجم

حیف روزائی که بی تو بسر شد  حیف شبهائی که بی من سحر شد

تو بی من تنها ، من از تو تنهاتر     حیفه این عمری که تنها هدر شد

من سردم،تو سردی،دل نیمه جونه   میسوزه ، میسازه ، درب و داغونه

میلرزه حتی با چیک چیکه اشکام   مثل گنجشکی که زیره بارونه

لبهامون لبخند عشق رو کم داره   دلگیرن روزامون ، لحظه غم باره

دستات رو نذرم کن ، خیلی محتاجم   پائیزم ، میریزم ، رو به تاراجم

من ابرم ، تو بارون ، این لحظه نابه   این لحظه مخصوصه ماه و مهتابه

بیدارم یا این که میبینم خوابه     کی نیلوفر سهمه قلبه مردابه

اینجا قلبه آدمها بی فانوسه   رویاشون رویا نیست ، عینه کابوسه

گریه

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱:۱٢ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
من و جاده

باید بروم ...  دیگر مجالی برای ماندن نیست

+نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت۳:۳۳ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
هق هق

توی خلوت پر از همهمه غم ، که صدائی به صدا نمیرسه

اگه میتونی منو دعا بکن ، من که دستم به خدا نمیرسه

...

چرا دنیا با تمام وسعتش ، مرهمی برای زخم من نداشت

...

سر رو شونه های سنگ روزگار ، قد این فاصله هق هق میکنم

..

میدونی دلیل گریه هام چین، آی خدا دلم واست تنگ شده

گریهگریه

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت٧:۳٦ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
افتاده ام ز پا...

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت٦:۳٩ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
تنها

هیچ فکر نمی کردم

 اینگونه مجازات شوم

قلبم شتابان میزند

شمارش معکوس انفجار در سینه ام

و من

تنهایی خود را در آغوش میکشم

تنها ماندم ...

گریه

پ.ن : از همه ی دوستای عزیز که به کلبه دلتنگ ترین شیدا سر میزنن و همیشه جز با دنیائی از تلخی و دلتنگی روبرو نمیشن معذرت خواهی میکنم ... منو ببخشید ...خجالت

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت٤:٠۸ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
باز هم دلتنگی

اینجا زندانی است بی دیوار

چرا که دلتنگم

در میان این سایه ها

ببین مرا که چه دلتنگم

نشسته است سایه های غم بر سینه ام

ز رنج و غصه بیقرار و دلتنگم

ناراحتناراحت

+نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت٢:٠٧ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
حرف آخر

بی تو در خلوت شب   ناله میکرد دله من

با هر ترانه از تو خوندن    گریه میکرد دله من

دیگه تنهاتر از این    نمیشه باشم میدونی

سخته برام    از تو جدا شم میدونی

به دلم وعده دادم    که چشات   مال منه

به خدا دوست دارم    این دیگه حرفه آخره

گریه و غم وای چه سخته، برای من، بی تو میمیرم

دونه دونه اشکای من، مثل بارونن، بی تو میبارن

چشای من ، انگار فقط ترو می بینن ، بی تو میمیرن

گریه نکن همه چی زیباست   اخر قصه خدانگهدار

خدانگهدار

+نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱:٠٦ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
قصه ی خلقت

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
.

خداوندا
! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی
، غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی
، نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر در روز گرماخیز تابستان

تنت برسایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی
، نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
.

خداوندا تو مسئولی
.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است

 و از احساس سرشار است

دکتر علی شریعتی

 

+نوشته شده در جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت٤:٤٦ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
حراجی گریه

کی میگه گریه قشنگه   حیفه تو چشات ببارن

روی زخمای ترانه   مرحم اشکو بزارن

من باید گریه کنم من   نه تو که بوته ی یاسی

طفلی چشمام که یه عمره   شدن از دست من عاصی

اشکات بزار برای   روزی که من دیگه نیستم

روزی که ردمو از هر کی بگیری   میگه نیستم

چه تحملی چه صبری   وقتی از تو دور دورم

وقتی هیچکی رو ندارم   که بشه سنگ صبورم

بخدا قسم شکستم   بخدا که پیر پیرم

سرنوشت ما همینه   تو بمونی من بمیرم

بغض و فاصله شکسته   صورت ترانه خیسه

کاش میشد قصه ی مارو    یکی از نو بنویسه

ماهی همیشه تشنه   توی این آب گل الود

بغضتو نشکن عزیزم    گریه سرنوشت من بود

نه تو اومدی نه بارون    هرچی چشم به جاده دوختم

توی حراجی گریه    ساده اشکامو فروختم

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱٢:٥۸ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
درددلی با خدا

خدا جونم بازم دلم گرفته

خیلی روزاست که دیگه آسمون دلم آفتابی نیست

همش یک دنیا ابر سیاه و تاریک آسمون روزا و شبام رو پر کرده

میدونی خدا جون شدم مثل بچه ای که مامانش دستش رو ول کرده

همش گریه میکنه

داد میزنه

مامانشو میخواد

اما خبری نیست که نیست

آره من گم شدم توی دنیای تو

خدایا من که از تو شاکی نیستم

اما ...

میسوزم

وقتی خدا جون باهات حرف میزنم اشکام به پهنای صورتم باریدن

 میگیرن ... نمی تونم

خدا جونم بازم دلم خیلی برات تنگ شده

من دستاتو میخوام

ببین که اینجا روی زمین تو من تنهام

تنهای تنها

هیچبی آرومم نمیکنه...

خدای خوبم ...

دیگه منو دوست نداری؟؟؟گریهگریه

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت۸:٥۳ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
بود ونبود

اگه اومدی و دیدی کسی نیست

اگه اومدی و دیدی دیر رسیدی

اگه اومدی و احساست بهت گفت که رفته

بدون و مطمئن باش

هنوز جای قدمهاش روی خاک

عطر نفسهاش تو فضا جاری

و هنوز همین جاست

اما تو دیگه نمی بینیش

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت٩:۳٧ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
امام رضا

تو دل یک مزرعه یه کلاغ روسیا

هوائی شده بره پابوس امام رضا

اما هی فکر میکنه اونجا جای کفتراست

آخه من کجا برم یه کلاغ که رو سیاست

من که تو سیاهیا از همه رو سیاهترم

میون اون کبوترا با چه روئی بپرم

...

تو همین فکرا بودش کلاغ عاشقمون

یه دلش میگفت برو یه دلش میگفت بمون

که یهو صدائی گفت تو نترس و راهی شو

به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو

من که توی سیاهیا از همه رو سیاهترم

میون اون کبوترا با چه روئی بپرم

با دلی شکسته می گویم ... یا امام رضا یا امام رضا ...گریهگریه

+نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱٢:٤٢ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
اسیر

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریسته ام

 

پ.ن : خدا ... خدا ... خدای خوبم ... گریهگریهگریه

+نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت٢:٢٧ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()