دلتنگ ترین شیدا

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
شیدا

میان ربناهای سحرهایت

شدی شیدا !

مرا قدری

فقط قدری

دعـــــــــــــــا کن ...

+نوشته شده در شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت٦:٢٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
پایان ...

و اینجا بهار پشت در است ...

و اردیبهشت در انتظار

درها همه بسته و

دل همچو همیشه  خسته ی خسته

سکوت است و صدای گیتار ...

و مشتی هم ورق پاره ...

خطوط مبهم قلبم ...

و پایانی  ...

که نزدیک است ...

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت۱٠:٢٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
یکسال گذشت

یکسال گذشت ... از روز نخستی که دوباره ، خستگی های ذهن پریشانم را در سطر سطر کلمات این بلاگ به تصویر کشیدم ... و شد اینجا همان کلبه ی دلتنگ ترین شیدا ...کلبه ای که  سخت در آغوش میکشم لحظه لحظه هایش را... همراهانش را ... که برایم هرکدام امیدی بوده اند برای دست های کوچک و تنهایم ...برای قلب رنجور و شیدایم ...برای خستگی ها و بیقراری هایم ... وخدا را سپاس میگویم که به حرمت وجود نازتان قلبم را شکیبا و صبور ساخت تا که بمانم و بتوانم طعم تلخ زندگی را، با شنیدن نفس های گرمتان، ذره ذره تحمل کنم ...

به احترام حضور تک تک دوستان عزیزم در این خانه دلتنگ و تاریک بوسه ای میزنم بر، سر انگشت احساستان ، که منت نهادید و لحظه هایم سردم را با حضور گرمتان همراهی نمودید  ... ارج مینهم این همه محبت و لطفت و مهربانی و سخاوت و حضور را ... 

تقدیم به شما با احترام (ببخشید که بضاعتم بیش از این نبود )

پ.ن١: اگر در این مدتی که گذشت دلی را آزرده کردم پوزش میطلبم ...

پ.ن ٢: برایتان آرزوی بهترین ها را دارم ... شاد باشید ...

پ.ن ٣: ... این دیگه یه التماسه که میخوام پیشم بمونین ...

+نوشته شده در یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت٩:٠٠ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
مثل آسمون پاییز

تو دلم یه دنیا حرفه     که میخوام بگم براتون

تو بگو به من کجائی      تا ببوسم خاک پا تو

آقاجون دلم گرفته         مثل آسمون پاییز

میدونم مرغ دل من      دوباره کرده هواتو

با خودم یه نذری کردم       که اگه ترو ببینم

با همون نگاه اول        جونمو بدم براتون

چه خوبه خونه قلبم     بشه جای تو همیشه

حک کنی رو صفحه دل    نقش کوی دلرباتو

چی میشه یه بار شبونه  رد شی از کوچه قلبم

روی ماهتو ببینم        یا که بشنوم صداتو ...

 

آقای مهربانم ... امامرضا

دلم بی تاب و بی قرار و شیدا ... خسته و بال بسته و دلشکسته

در حسرت دوری از کوی مهربانی تو قطره قطره اشک های سردش را در آغوش میکشد ... مرا ببین که ... گریهگریهگریه

+نوشته شده در یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت٧:٤٢ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
آسمان را بی ستاره میخواهم

فرقی نمیکند که دیگر دنیا  قد یک آسمان باشد

یا قد یک پیاله

خسته و شکسته و بال بسته ...

بیشتر از آنکه بگویم

بیشتر از آنچه بدانی

وقتی که نوشته ها  همیشه بی مخاطبند و دل بازیچه احساس بی احساسی ...

دیگر چه فرقی میکند که دنیا آسمان بی کران باشد

یا به کوچکی یک قطره باران...

چه فرقی دارد وقتی که کلام تو شکستن تکه های یک قلب تهی باشد ...

که بشکنی ... شکستنی ، شنیدنی و دیدنی ...

که نه گزندی به تو میرسد و نه اندوهی ...

خسته از تکرار هر روز ... تکرار هر روز  ... تکرار هر روزم ...

نه مهجور نه پیرزوم ... نه بی تاب و نه در تابم ... نه رنگین و نه بی رنگم ...

نه خاموش و نه بی هوشم ... نه در حسرت نه بی حسرت  ...

نه اینجا و نه آنجایم ...

آسمان را بی ستاره میخواهم که او هم دیگر برایش مهم نیست که

نتابند ستارگانش به تاریکی لحظه هایم ...

فرقی نمی کند که تنهایم ... که تنهائی ... که دنیا هم نیم وجب

پیالست ...

که آویز کرده ایم خودمان را ز جداره اش و میخواهیم بدانیم چیست درون

این میان تهی ...

افسوس که دیر میفهمیم ...خیلی دیر ...  دیر دیر ...

یک روز آمدن و روز دیگر رفتن ... هرروز التهاب و بی تو ماندن ...

 چه فرقی میکند وقتی تو بر هستی من دایره ای کشیده ای قرمز ....

آری من مرده ام ... همان لحظه ... همین حالا ... میان دو دست

تو ...زیر سردی نگاه چشمانت ... درون همان یک قطره باران ... دلت

آرام و قلبت همیشه پر تپش...

طوریم نیست خرد و خمیرم فقط همین 

کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین

از هر چه هست و نیست گذشتم ولی هنوز

در مرز چشم های تو گیرم فقط همین

با دیدنت زبان دلم بند آمده است

شاعر شدم که لال نمیرم فقط همین

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت۸:٠٧ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()